تبليغاتX
مردم داری
چهار عامل فروپاشی يک نظام از نظر امام علی (ع): 1- مسئوليت سپردن به فرومايگان 2- به انزوا بردن شايستگان 3- رها کردن مسايل اصلی و حياتی جامعه 4- روی آوردن به مسايل فرعی . (غررالحکم)
گفتارهایی پیرامون ارتباطات اجتماعی، روابط عمومی و ...

من دلم می خواهد
خانه ای داشته باشم پر دوست
کنج هر دیوارش
دوستهایم بنشینند آرام
گل بگو گل بشنو
هرکسی می خواهد
وارد خانه ی پر عشق و صفای من گردد
یک سبد بوی گل سرخ
به من هدیه کند
شرط وارد گشتن
شست و شوی دلهاست
شرط آن داشتن
یک دل بی رنگ و ریاست
بر درش برگ گلی می کوبم
روی آن با قلم سبز بهار
می نویسم ای یار
خانه ی ما اینجاست
تا که سهراب نپرسد دگر
خانه ی دوست کجاست؟
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 خرداد1385   توسط محمد امامی  | 

گذری به وبلاگ آهو داشتم حیفم آمد این مطلب را شما نخوانید پس با اجازه نویسنده محترم آن وبلاگ این نوشته را به شما تقدیم می کنم:
    
      بساط شيطان

        ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب مي‌فروخت.
مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند.
توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ... هر كس چيزي مي‌خريد و در ازايش چيزي مي‌داد.
        بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را. بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند و بعضي آزادگيشان را.
        شيطان مي‌خنديد و دهانش بوي گند جهنم مي‌داد. حالم را به هم مي‌زد.
        دلم مي‌خواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم. انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من كاري با كسي ندارم،‌ فقط گوشه‌اي بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا مي‌كنم. نه قيل و قال مي‌كنم و نه كسي را مجبور مي‌كنم چيزي از من بخرد. مي‌بيني! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند.
        جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديك‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اينها فرق مي‌كني.تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات مي‌دهد. اينها ساده‌اند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب مي‌خورند.
از شيطان بدم مي‌آمد. حرف‌هايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت. ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبه‌اي عبادت افتاد كه لا به لاي چيز‌هاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.
       با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد.
به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت.
        فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم، ‌نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشته‌ام. تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. مي‌خواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغي‌اش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم.
       به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود. آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم. اشك‌هايم كه تمام شد، ‌بلند شدم. بلند شدم تا بي‌دلي‌ام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را.
       و همان‌جا بي‌اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود .
+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 خرداد1385   توسط محمد امامی  | 

بهارنو
عكس روز : خاتمی و فلاح زاده

آرشیو عکس روز

صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ

فراخوان سند و خاطره

ترجمه برخط



بهارنو
پيوندهای روزانه
فال حافظ
مردم سالاري الكترونيكي (E-democracy)
بساط شیطان
آرشیو پیوندهای روزانه

نوشته های پيشين
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
آذر 1386
دی 1385
آذر 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385

آرشيو موضوعی
فرهنگی ، اجتماعی
شعر و ادب
خبـر و نظر
روابط عمومی
گالری عکس
بیوگرافی وب نگاران
وبلاگ

پيوندها


آمار وبلاگ
خبرنامه
با عضویت در خبرنامه از به روز شدن این وبلاگ مطلع شوید





Powered by WebGozar

تازه هاي فناوري اطلاعات
جستجو در وبلاگ و گوگل

  RSS 

POWERED BY: BLOGFA.COM
TEMPLATED BY: GILIRAN